no-img
فروشگاه هوش شنوا

داستان دوستی خرس-قصه صوتی دوستی خرس - مرجع قصه های صوتی


فروشگاه هوش شنوا
مطالب ویژه
گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .

ادامه مطلب

MP3
داستان دوستی خرس
امتیاز 4.50 ( 2 رای )
mp3
می 28, 2020

داستان دوستی خرس


روزی بود و روزگاری بود. در زمان های قدیم، یک پیرمرد دهقان بود که تمام عمر خود شو در کار کشاورزی و باغبانی گذرانده بود و کم کم باغ بزرگی در خارج شهر خریده بود و توی اون باغ درختای میوه دار زیادی کاشته بود .
پیرمرد دهقان میوه های خیلی زیادی تو باغش پرورش داده بود مثل انار ، انگور ، سیب ، هلو ، پرتقال ، خربزه ، هندوانه ، گوجه و گلابی و یه عالمه میوه دیگه ، خلاصه همه جور میوه ای توی این باغ بزرگ و زیبا وجود داشت و اهالی شهر، همه حسرت داشتن چنین باغی رو می خوردن.

اما بچه ها این پیرمرد دهقان هیچ کسی رو نداشت؛ وقتی که بچه بود پدر و مادرش رو از دست داده بود و از اول جوانی به قصد کار کردن به شهر دیگه ای سفر کرده بود، توی اون شهری هم که زندگی می کرد، قوم و خویشی نداشت و چون خیلی سرگرم پرورش باغ و درختاش بود کسی با اون دوست نشده بود و خودش هم فرصت نکرده بود که دوست وهم زبونی برای خودش پیدا کنه ، این بود که به کلی بی کس مونده بود و تنهایی تو باغ خودش زندگی می کرد.
روزها گذشتن تا اینکه یک روز که پیرمرد دهقان از بی کسی و تنهایی حوصله اش سر رفته بود و احساس ناراحتی میکرد،با خود گفت: «بهتره از خونه بیرون برم و کمی گردش کنم، شاید یه دوستی یا یه هم زبونی پیدا کنم و دلم یه قدری وا بشه و حوصلم سر جاش بیاد”
پیرمرد دهقان از باغ بیرون اومد و چون گردش کردن تو کوه رو دوست داشت، شروع به قدم زنان به طرف کوهساری که دراون نزدیکی بود کرد. اتفاقا در اون کوه،یک خرس پشمالوی پیر زندگی می کرد که چون دراونجا حیووونای دیگه ای نبودن ،او هم از تنهایی غمگین شده بود و به طرف صحرا پایین می اومد تا شاید تودشت و صحرا کسی رو پیدا کنه و قدری درد دل کنه.خلاصه پیرمرد دهقان و خرس پیر،در وسط راه با هم روبرو شدن.

بخوانید:  قصه صوتی کره اسب شاخ دار

پیرمرد،وقتی خرس رو دید که آهسته آهسته راه می ره وغمگین به نظر می رسه به اون گفت:«خرس پشمالو چرا تنها گردش می کنی؟»

خرس جواب داد:« درد من همینه که تنها هستم، بچه ها دنبال بازی می رن، جوون ترا میرن سر کار و من که دیگه پیر شدم و کاری برای انجام دادن ندارم کسی با من هم صحبت نمیشه و چون خیلی غمگین بودم،گفتم کمی در صحرا راه برم تا شاید دلم شاد بشه”

باغبان گفت: «آهان، خوب می فهمم که چی میگی، من هم از تنها بودن تو باغ، دلم گرفته بود. کار دنیا همین طوریه ، هر چقدرهم که کسی از مردم بی نیاز باشه و به کسی محتاج نباشه، باز هم تنها یی نمیتونه خوشبخت باشه و هر کسی به یه همزبون و همفکر احتیاج داره.»

خرس از حرفهای باغبان خوشحال شد و جواب داد:« پس معلوم می شه که ما هر دوتامون مثل هم تنها هستیم و هم دردیم. هر دو پیر شدیم و دلمون از تنهایی گرفته و خوبه که با هم دوست باشیم و گاهی همدیگه رو ببینیم و قدری با هم صحبت کنیم.»
پیرمرد دهقان گفت:« من حاضرم، دوستی تو رو قبول میکنم و چون یک باغ بزرگ پر از میوه دارم ،می تونیم به باغ من بریم و همیشه اونجا پیش همدیگه باشیم.»

بله بچه ها پیرمرد دهقان وخرس پشمالو با هم دوست شدن و بعد راهی باغ دهقان شدن. خرس که خوراک و جای راحت و رفیق خوب پیدا کرده بود،به قدری خوشحال بود و به قدری محبت پیرمرد دهقان در دلش جا گرفته بود که می خواست برای همیشه با اون باشه و پیشش زندگی کنه.

بخوانید:  داستان صوتی پچ پچ

خرس پشمالو توی هر کاری که میتونست و بلد بود به پیرمرد دهقان کمک می کرد و هر وقت هم که کاری نداشتن از زندگی خودشون برای هم تعریف میکردن و از معاشرت و دوستی با همدیگه خیلی خوشحال بودن، بعد از ظهرها هم، باغبان زیر درختی می خوابید و خرس که خیلی به دهقان محبت داشت، دستمالی به دست می گرفت و برای دور کردن مگسها از روی صورت دهقان،اونو باد می زد.

تا اینکه چند روز گذشت و در یکی از روزها که دهقان خوابیده بود و خرس باوفا به مگس پرانی مشغول بود،مگسها بیشتر هجوم اورده بودن و یکی دو تا مگس سمج هم بودن که از کنار لب و دهن پیرمرد دهقان دور نمی شدن و کنار نمی رفتن. هی می پریدن و باز دوباره روی صورت پیرمرد دهقان می نشستن . پیرمرد چند بار تو خواب ناراحت شده بود و با تکون دادن سر خود، مگسها رو دور کرده بود ، ولی باز مگسها ول کن نبودن که نبودن.

کم کم خرس از دست مگسها خیلی خشمگین و عصبانی شد که چرا دوست عزیزش رو از خواب بیدار می کنن و بیشتر از این ناراحت بود که هر چقدر هم دستمال رو تکون می ده ، اونا نمیترسن و نمیرن.
عاقبت خرس فکری کرد و با خودش گفت:«عجب مگسهای پررو و سمجی هستین ! الان بلایی به سرتون بیارم که دیگه دوست عزیز و مهربون منو اذیت نکنین.» اون وقت بود که خرس، سنگ بزرگی رو که خیلی سنگین بود، از کنار باغچه برداشت و سر دست بلند کرد و مگسها را که روی صورت پیرمرد نشسته بودن، نشونه گرفت و سنگ رو محکم روی مگسها زد!

بخوانید:  قصه ماهی کوچولو

البته مگسها پرواز کردن ولی سر و کله پیرمرد دهقان خرد و خمیر و شکسته شد. البته خرس می خواست به پیرمرد خوبی و خدمت بکنه اما چون نادان و بی فکر بود به قصد خوبی کردن، به دوست خودش آسیب وضرر رسوند واونو از بین برد.

و ازاون روز در مورد رفاقت ودوستی با دوستای نادون این مثل معروف شده که می گن «دوستی فلان کس مثل دوستی خاله خرسه، است.»

هوش شنوا


ads

درباره نویسنده

ادمین سایت 15 نوشته در فروشگاه هوش شنوا دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *